دومین...
به نام خدا...
این دومین سالی بود که تو هم در کنارمون بودی... با کلی تفاوت...
از صبح تمام سعیتو کردی تا نتونم برنامه هامو اجرا کنم... میخواستم خونه رو تزئین کنم برای بابایی... برم بیرون براش کادو بخرم... ولی تو شلوغ تر و پر کار تر از همیشه بودی....
فقط تونستم یه کیک شکلاتی بپزونم...
و یک شمع عدد 4 بذارم روی کیک...
ولی بابایی شرمندم کرد... دوسش دارم... یه دنیا...
چهارمین سالگرد ازدواجمون و میگم... و دومین سالی که توی شیطون بلا رو هم در کنارمون داشتیم... تویی که میوه ی زندگیمونی... نفسمونی... گاهی فکر میکنیم زندگی تا قبل از تو چطوری بود!!!!
مطمئنا الان بهتره... بدون شک... سخته... ولی شیرینیش بیشتره...

عکس سه تایی مون رو هم که نمیتونم بذارم... چون نی نی وبلاگ برش میداره!!!!!!!!!!!! توی آرشیو عکسات کلی عکس خوشگل سه تایی داریم غمت نباشه مادررررررررررر


دومین...
